تبليغاتX
داستانک

این طرف .... آن طرف

این طرف اتاق زن جوان غرو لند کنان گفت :

"صدبار گفتم وقتی می خوای بری دستشویی بگو بیام .... گفتم وقتی غذا می خوری سینی رو بذار زیر دستت ..... گفتم وقتی لباسهای کثیفت رو در میاری ننداز گوشه اتاق .... مادر جون چندبار باید بگم؟

این طرف اتاق پیرزن خودش را که آن زمان که به سن الان دخترش بود به یاد آورد و از دخترش پرسید:

"من چی؟ من چند مرتبه گفتم؟و بعد به یاد دختر خردسالش افتاد و خندید...."

آن طرف اتاق زن جوان غر و لند کنان گفت :

"حالا دیگه منو مسخره می کنی مادر؟!

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط مهسا |

سخاوت

اشکها تند تند می غلتیدند روی صورت تپل و آفتاب سوخته اش. با بغض می گفت :

"بابام افتاد تو چاه و مرد . مادرم هم مریضه "

دلم برایش می سوزد و یک اسکناس هزر تومانی می گذارم کف دستش.

چند قدم دورتر می ایستم .می خواهم ببینم که چطور سخاوتم را تحسین می کند. می شنوم که با خوشحالی به دوستانش می گوید:

"امروز یک آدم زود باور یک اسکناس هزار تومانی گذاشت کف دستم!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط مهسا |

صدای پای بهار

پیش نوشت:

داستانک این پست نوشته سکینه عزیزمه که تو نظرات برام گذاشته بود .با احترام به قلم روانش نوشته اش را به اتفاق می خوانیم :

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باد هوهو کنان صدای خمیازه ی درخت ها را در خود جمع کرده بود و با برف ها خداحافظی می کرد. جوانه های سبز و کوچک برای بدرقه اش سر از شاخه ها بیرون آورده بودند و با حرکت خود درختان را از خواب بیدار می کردند. آب های یخ زده، شیشه ی بغضشان را شکسته بودند و با اشک خود، ماهیان را نوازش می کردند. کوه، لباس زمستانی اش را در آورده بود و همه منتظر بودند که بهار از راه برسد.صدای آواز بلبلان، راه را به بهار نشان می داد، آسمان دست هایش را از هم باز کرده بود و بهار را صدا می زد. همه و همه، بهار را دوست داشتند و
می خواستند او را ببینند. بوی گل ها همه جا را پر کرده بود. بنفشه فهمید که بهار آمده اما به سراغ او نرفته است. دلش پر از غصه بود. لبخندی روی لبانش نقش بست. آری بهار در چند قدمی اش بود. لبان سرخ بهار که به رنگ قلب او بود، تکان خورد و گفت:"سلام ای بنفشه ی بهاری"
حالا بنفشه یک گل زیبا بود.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط مهسا |

عشق پاک

مدتها بود که با هم دوست بودند . داخل همین پارک که امروز قرار ملاقات داشتند با هم اشنا شدند و خیلی زود به هم اظهار علاقه کردند. دختر گفت:

"هرمز تو اولین مردی هستی که پا به خلوت من گذاشته ....

هرمز هم بلا فاصله گفت:

من هم قسم می خورم که تو هم اولین دختری هستی اکرم که در زندگی ام وجود دارد . این طور بود که عشقشان را به هم بذل و بخشش کردند . تا آن روز که دختر معلوم نبود از کجا عکسی را که مربوط به دو سال قبل می شد از هرمز و یک دختر دیگر پیدا کرده بود.تا به میعادگاه رسید عکس را کوبید توی سینه پسر:

تو به من دروغ گفتی .... تو قبلا با یک دختر دوست بودی هرمز

پسر اما با خونسردی دست داخل کیفش کرد و عکسی بیرون کشید و گفت :

"اگه من دروغ گفتم و گذشته ام را پنهان کرده ام اما تاریخ این عکس متعلق به سه روز قبله ...

و بعد عکس را انداخت روی نیمکت و رفت.

اکرم به عکس دو نفره شان با کاوه نگاهی کرد و با خود گفت :

"به درک.... کاوه خیلی هم خوش تیپ تره!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط مهسا |

نیت

روزهای اول نیتش این بود که با صدای خوبی که دارد جهت رضای خدا اذان بگوید .تا یکی دو سال پیش هم پای نیتش ایستاد ول وقتی احسنت شنیدنها وتعریف های مردم را دید کم کم نیتش را از یاد برد و دیگر اذان نگفت .....

یک سرما خوردگی ساده ....یک زکام....

دیگر صدایش صدا نشد!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 10 قبل از ظهر توسط مهسا |

ثروت

خیلی دوست داشت ثروتمند شود .شب و روز کار می کرد و هر چه بیشتر به دست می آورد بیشتر از خودش غافل می شد . انگار پول بیشتر حریصش می کرد.حالا او ثروتمند شده بود  ولی باید همه ثروتش را خرج سلامتی اش می کرد .
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط مهسا |

پنجاه سال خماری

هر بار که پدرش با عصبانیت وارد خانه می شد پسر می فهمید که پدر خمار است و می دانست که در چنین مواقعی پدر هر طور هست یک سوژه برای دعوا پیدا می کند وبعد هم مثل همیشه اورا به باد کتک میگیرد . این چیزها را که می دید با خودش عهد می کرد که وقتی بزرگ شد وصاحب زن و فرزند شد هرگز معتاد نشود که مانند پدرش جگر گوشه اش را کتک بزند....

حالا نزدیک به پنجاه سال از آن روزها می گذشت و پسرک آنروز پیرمردی شصت ساله شده بود . او هنوز هم کتک می خورد اما اینبار از پسرش که هر وقت پول موادش جو

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط مهسا |

سلام به همه دوستای گلم.عیدتون مبارک .ان شاالله سال خوبی داشته باشید و به همه آرزوهای قشنگتون برسید.برای این پست که ویژه نوروزه سه تا داستانک براتون آماده کردم که امیدوارم خوشتون بیاد.راستی اگه نظر دادید بگید که از کدومشون بیشتر خوشتون اومده .

_______________________________________________

تمام...

دلش شور می زد.اما نه مثل آنوقتها که موعد قرضش می شد و یک پول سیاه هم نداشت.

صدا گفت: نفس مصنوعی !

منتظرش بودند اما نه مثل آنوقتها که بچه ها با شکم گرسنه تا نیمه شب انتظارش را می کشیدند و او شرمنده بود.

صدا گفت :شوک !

هول کرده بود اما نه مثل آن وقتها که دخترکش کلیه هایش را از دست داده بود و او وامانده بود.

صدا گفت  : تمام کرد . مرگ به علت عفونت ناشی از عدم مراقبت پس از اهدای کلیه .

یک حس نرم مثل آب آرام چکید توی سرش و رفت توی وجودش . پیکر بی جانش روی تخت افتاده بود . باید می رفت...

                             ******************************

وسوسه

ببخشید شما؟

مهم نیست حاضری جایی قرار بزاریم ؟

با خودش فکر کرد که امروز اصلا بیرون نرفته !پسر هنوز پشت خط بود .چشمش به پنجره اتاقش افتاد .آسمان ابری بود . با خودش گفت : به بابا می گم می خوام برم کتابخونه!!!

صدای وحشتناک رعد و برق تنش را لرزاند . همیشه از رعد و برق می ترسید اما این بار فرق داشت.نفس گرم شیطان را روی پوستش احساس می کرد.حسابی عرق کرده بود.نفس عمیقی کشید و گوشی را گذاشت.باد خنکی وزید و صورتش را نوازش داد.

                  ***************************************

سهمیه

با بهترین رتبه در بهترین دانشگاه قبول شدم و همیشه نمراتم از همه بهتر بود .اما اواسط سال انصراف دادم.فقط بخاطر اینکه دیگر تحمل شنیدن این جمله را از دوستان پشت کنکوری ام نداشتم . جمله ای که از هر گوشه و کناری می شنیدم..."با سهمیه وارد دانشگاه شده "

 

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط مهسا |

نذری

مرد نفت فروش خسته گاری را به سمت خانه هل می داد. کاسه نذری را که می توانست پیام آور خوشبختی برای بچه هایش باشد سفت چسبیده بود.گریه یک کودک افغانی قدمهایش را سست کرد...

وقتی کاسه نذری را به مادر کودک داد با خود اندیشید گاهی خوشبختی طعم ندارد...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط مهسا |

خواستگاری

سردش بود.نفس گرم گاوها توی بوی کاه و کاهگل ابرهای کوچک می ساخت . به زندانی شدن توی طویله همان قدر عادت داشت که به کبودی و زخمهای روی تنش.

- بیا دختر... پرنده خوشبختی روی شانه ات نشسته پسر خان خاطرت را خواسته...

صدای پدر ترس را مثل تیغ فرو کرد زیر پوستش.کتاب را قایم کرد زیر کاهها.پسر کوچک خان که همه ده او را به شیرین عقلی می شناختند. نه را که گفت خنده های ابلهانه پسر خان آتش پدر را برای کتک زدن تندتر کرد. خوب یادش است.دست پدر که بالا رفت برای آخرین بار به جاب بدن او روی قلیش ایستاد و روی زمین افتاد.پسر خان هنوز هم می خندید....

ـ خانم دکتر مدد جوی بعدی رو بفرستم تو؟

کتاب را بو کرد و توی کشو گذاشت. آنقدر سختی کشیده بود که بتواند مرهم خستگی دیگران باشد.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط مهسا |