تبليغاتX
داستانک
داستان کوتاه
 آخرین چک
ـ نفسهای آخرش رو داره میکشه بچه هاش آوردنش اینجا و خودشون رفتن

این را خانم پرستار به دکتر بخش گفت و اشاره به پیرمردی کرد که روی تخت خوابیده بود. پیرمرد برای چندمین بار به هوش آمد و با خودش فکر کرد که در این سالها چقدر با جعل اسناد و کلاهبرداری اموال مردم را بالاکشیده فقط برای اینکه فرزنانش در رفاه باشند! اما حالا و در لحظات آخر آنها حتی حاضر نشده بودند او را در خانه نگه دارند !

با خودش گفت : "چقدر احمق بودن که لا اقل قبل از مرگم یک چک از من نگرفتن که بعد از مردنم دچار انحصار وراثت نشن"...

لبخند تلخی زد و دستش را بالا آورد تا اشکهایش را پاک کند که ...

نگاهش به انگشت سبابه اش افتاد که جوهری بود همین که فهمید و خواست جلو نقد شدن آخرین چک بشود نفس آخر را کشید!!!!

 

پی نوشت :سلام دوستای گلم غیبتم رو ببخشید

|+| نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه پانزدهم آذر 1390  |
 تله موش
موشی در خانه تله موشی دید . به مرغ و گاو  وگوسفند خبر داد . همه گفتند تله موش مشکل توست و به ما ربطی ندارد .ماری در تله افتاد و زن خانهرا گزید . از مرغ برایش سوپ درست کردند گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند گاو را برای مراسم ترحیم کشتند و تمام این مدت موش می نگریست و می گریست...
|+| نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390  |
 حسرت
ديروزبايه دسته گل اومده بودديدنم،بايه نگاه مهربون ،همون نگاهى كه سالهاآرزشوداشتم وازمن دريغ كرده بود. گريه كردوگفت دلش برام تنگ شده ولى من فقط نگاهش كردم... وقتى رفت سنگ قبرم ازاشكش خيس شده بود...
|+| نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390  |
 چشم به راه
پيدايش نبود گفته بودتاساعت ٥ مى آيد چند دقيقه به ٥ باطرى ساعت رادرآورد و عشقش چشم به راه ماند!!!
|+| نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه دوم شهریور 1390  |
 قيمت عشق
براى خريدن عشق هركس هرچه داشت آورد،ديوانه هيچ نداشت وگريست،گمان كردند چون هيچ نداردميگريد اماهيچكس ندانست كه قيمت عشق اشك است:-)
|+| نوشته شده توسط مهسا در شنبه بیست و پنجم تیر 1390  |
 تفاوت
گل آفتابگردان کرشمه ای کرد و صورت زیبایش را بسوی آفتاب گرفت . لاله واژگون که با شرم سر به زیر انداخته بود دلش می خواست مثل آفتابگردان باشد .

آفلتابگردان گفت :اگر کرشمه نرا فقط آفتاب میخرد شرم تو را خیلی ها آرزومندند .

اما لاله دلش هوایی شده بود و گوشش به این حرفها بدهکار نبود و گلبرگهای لطیفش را سمت آفلتاب چرخاند ....

اما گرمای شدید آفتاب لطافت برگهایش را گرفت و گلبرگهایش خشکید.

|+| نوشته شده توسط مهسا در جمعه سیزدهم خرداد 1390  |
 

لیت «نه» گوید و پیداست میگوید دلت «آری»

که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری

دلت می آید آیااز زبانی اینهمه شیرین

تو تنها حرف تلخی را همیشه برزبان داری

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

چه می پرسی زمینه شعرهایم کیست

آن من مبادا لحظه ای حتی مرا اینگونه پنداری

تورا چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت

بشرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری

چه زیبا میشود دنیا برای من اگر روزی

تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری

چه فرقی میکند فریاد یا پِِژواک جان من

چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری

صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت

اگر چه بر صدایش زخمها زد تیغ تاتاری

 

 

|+| نوشته شده توسط مهسا در جمعه ششم خرداد 1390  |
 امتحان ساده
به من می گفت "آنقدر دوستت دارم که بگویی بمیر می میرم .... باورم نمیشد

فقط برای یک امتحان ساده به او گفتم بمیر ......

واکنون سالهاست که من در تنهایی پژمرده ام ...

کاش هیچوقت امتحانش نمی کردم

|+| نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390  |
 ناخوانده

کسی بی خبر آمد

مرا دست خودم داد

کسی مثل خودم غم

کسی مثل خودم شاد

کسی مثل پرستو در اندیشه پرواز

کسی بسته و ازاد

اسیر قفسی باز

کسی خنده کسی غم

کسی شادی و ماتم

کسی ساده کسی صاف

کسی در هم و بر هم

کسی پر ز ترانه

کسی مثل خودم لال

کسی سرخ و رسیده

کسی سبز و کسی کال

کسی مثل تو ای دوست

مرا یک شبه رویاند

کسی مرثیه آورد

برای دل من خواند

من از خواب پریدم

شدم یک غزل زرد

و یک شاعر غمگین

مرا زمزمه میکرد

 

 

|+| نوشته شده توسط مهسا در جمعه دوم اردیبهشت 1390  |
 باد ما را خواهد برد.....
در شب کوچک من افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من

دلهره ویرانیست

وزش ظلمت را می شنوی؟

باد ما را خواهد برد.....

سال نو مبارک

|+| نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه چهارم فروردین 1390  |
 
 
بالا