تبليغاتX
داستانک
داستانک
داستان کوتاه
حلقه!!!
 

یکبار دیگر به حلقه ظریفش که با حلقه شوهرش جفت بود نگاه کرد.وقتی ازدواج کردند عهد کردند حتی اگر پولدار شدند آنها را عوض نکنند.این بار به دست شوهرش نگاه کرد.حلقه درشت و گرانقیمتی به دست داشت.با صدای مردی که آنها را به داخل دادگاه می خواند از فکر بیرون آمد.شوهر پولدارش می خواست او را هم عوض کند....



ارسال شده در: شنبه بیست و پنجم آبان 1387 :: 7 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
کاسب
- خانم تو رو خدا این دستکش رو بخر...جوراب هم دارم...می خری؟

نگاهی به پسرک که به زور ۱۲سال داشت انداختم و هم جوراب و هم دستکش خریدم و پولش را دادم .پسرک خندید و خواست برود که صدایش کردم و جوراب و دستکش را به دستش دادم و گفتم :

"حالا من اینها رو به تو هدیه می کنم چون پسر زحمتکشی هستی ..."

پسرک جوراب و دستکش را گرفت و پولهایم را پس داد و فریاد زد و گفت:

من کاسبم ... گدا نیستم...."

و بعد رفت و وسط خیابان داد زد "جوراب دارم ...دستکش...



ارسال شده در: چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 :: 8 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
خیلی تند ... خیلی سریع

سیلی محکمی توی صورت پدرپیرش زد و گفت :

"به شما ربطی نداره که من چه جور مهمونایی به خونه میارم... من جوونم و دوست دارم حال کنم..."

چشم پدر که به اشک نشست پسر جوان راهی محل کارش شد . در اثنای کار مدام به فکر مهمانی امشبش بود و در رویا غرق بود و...

یک مرتبه درد سنگینی از نوک انگشتانش وارد شد و تمام بدنش را لرزاند . دستش را که از روی غریزه عقب کشید چهار انگشتش زیر دستگاه پرس جا ماند...چهار انگشت دست راستش....همان دستی که بر گونه پدر نشسته بود...!



ارسال شده در: دوشنبه بیستم آبان 1387 :: 6 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
افسون
 

درجه تب را از دهان بیمارش خارج کرد و لبخندی زد و گفت :

"خب تب هم نداری عمل هم با موفقیت همراه بود و فکر کنم فردا بتونی مرخص بشی فقط یادت نره داروهاتو ..."

هنوز حرفش تموم نشده بود که یکی از پرستارها داخل اتاق شد و با عجله گفت :خانم دکتر افسون یه بیمار چاقو خورده که حالش هم خیلی بده و آوردنش اورژانس عجله کنین...

خانم دکتر که کارمندان بیمارستان اورا با اسم کوچک صدا می کردند به سرعت داخل اورژانس شد وضعیت بیمار را که دید گفت :

"قبل از هرچیز باید پوستهای روی محل چاقو خورده را ببریم...

قیچی...

دستیارش قیچی را گذاشت لای انگشتانش و او به سرعت شروع کر به بریدن...که ناگهان سیلی محکمی توی صورتش نشست :

"افسون ...چرا پارچه مردم رو خراب کردی؟چرا اینطوری قیچی کردی؟

رنگ از روی صورت افسون پرید و در همین حال یکی از دخترهای خیاط خانه رو به بقیه کرد و گفت :

"لابد دوباره داشت عمل جراحی می کرد...درسته خانم دکتر افسون؟!

افسون بغضش را فرو خورد و سعی کرد دیگر به آرزوهای کودکی اش فکر نکند.



ارسال شده در: شنبه هجدهم آبان 1387 :: 8 قبل از ظهر :: توسط : مهسا
عروس مهربان
 

خب عروس خوبم...با پسر من که مشکلی ندارین....تفاهم دارین؟

دختر جوان از آن سوی سیم گفت :"معلومه مادر جون پسرتون محسن انقدر آقا و مهربونه که هر چی بگه میگم چشم....ببخشین مادر جون مثل اینکه از سر کار اومد....فرمایشی ندارین؟ومادر شوهر گفت:"خداحافظ عروس گلم"

محسن که از راه رسید گفت :"عزیزم هر چی گفتی خریدم حالا هم خسته ام و می خوام کمی بخوابم و ..."

زن فریاد کشید و گفت :  "خودتو لوس نکن ظرفهای دیشب مونده..."

محسن مشغول شستن ظرفها شد و مادرش در شهر دیگر به عروس مهربانش می بالید.



ارسال شده در: پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 :: 8 قبل از ظهر :: توسط : مهسا
زن جدید
 

هیچ امیدی به بهبودی وضع زندگی اش نداشت وفقط خوشحال بود که زنش با همه سختی ها و بی پولی هایش می سازد و ...

تا اینکه یک روز صبح وقتی از در بانک رد میشد این متن را روی پارچه زرد رنگ درب بانک خوند:

"آقای فرید...مشتری این شعبه برنده جایزه یک میلییارد ریالی..."

چنان ذوق زده شد که نمی دانست چه کند اما قبل از رفتن به بانک راهی خانه شد و خبر را به زنش داد تاا او هم خوشحال شود و ...

اما خوشحالی زن کوتاه بود چرا که فرید فکرهای جدیدی در سر داشت

و با یک بهانه همه چیز را به هم ریخت و به زنش گفت :

"با این ثروتی که من دارم باید از یک خانواده بالا شهری زن بگیرم و ..."

زن بیچاره معطل نکرد و به خانه پدر رفت .مرد نیز که احساس راحتی می کرد به سوی بانک راه افتاد و ...

-ببخشید آقای ....شماتابلو را خوب نگاه کنید نوشته "فربد" نه فرید!

این را کارمند بانک گفت و فرید به زن کهنه اش می اندیشید.



ارسال شده در: دوشنبه سیزدهم آبان 1387 :: 7 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
بیست
 

- خب بچه ها ... وقت تمومه برگه ها بالا...

خانم معلم اینو گفت و مشغول جمع آوری برگه های امتحان ریاضی شد . اما به میزسوسن که رسید دید او کاملا خواب است در حالی که فقط پاسخ سوال اول را نوشته...

عصبانی شد و خواست فریاد بکشد که - مریم همسایه دیوار به دیوار سوسن - گفت :

خانم اجازه .... سوسن واسه اینکه از ریاضی بیست بگیره دیشب تا صبح نخوابید...

خانم معلم به پاسخ سوال اول نگاه کرد و ...

دقیق و درست بود.

برگه رو به آرومی از زیر سر سوسن بیرون کشید و زیرش نوشت بیست...



ارسال شده در: یکشنبه دوازدهم آبان 1387 :: 1 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
عکسها

-چراهر بار ما رو دعوت می کنی شوهرت خونه نیست؟

اینو یکی از دوستاش پرسید و اونم خودشو به نشنیدن زد!!! اون یکی دوستش گفت :"لااقل عکسهای حمید رو بیار ببینیم..." باز هم خجالت کشید باز هم بهونه آورد "عکسها تو کمده و کلیدش هم دست حمیده..." وقتی دوستاش رفتن از خودش پرسید تا کی باید از چهره زشت شوهرم خجالت بکشم؟ چمدان تو دستش بود .نگاهی به عکس حمید انداخت وگفت :دیگه نمی تونم بخاطر قیافه تو از دوستام خجالت بکشم.راه افتاد و تا دم در رفت اما...اما چیزی در درونش می گفت :دلش چی؟دل حمید مثل دریاس...

چمدان گذاشت رو زمین در و دیوار خونه رو پر کرد از عکس حمید و تلفن برداشت :بچه ها امشب همه تون بیاید خونه ما....

 

 



ارسال شده در: جمعه دهم آبان 1387 :: 3 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
درباره وبلاگ
با سلام به دوستان عزیزی که از این وبلاگ دیدن میکنن.من مهسا26 سالمه .اول از همه ورود خودمو به دنیای وبلاگ نویسی و بلاگفا تبریک میگم !!!امیدوارم از وبلاگ من خوشتون بیاد.....ضمنا من آماده تبادل لینک با شما سروران گرامی هستم.






Powered by WebGozar