

درجه تب را از دهان بیمارش خارج کرد و لبخندی زد و گفت :
"خب تب هم نداری عمل هم با موفقیت همراه بود و فکر کنم فردا بتونی مرخص بشی فقط یادت نره داروهاتو ..."
هنوز حرفش تموم نشده بود که یکی از پرستارها داخل اتاق شد و با عجله گفت :خانم دکتر افسون یه بیمار چاقو خورده که حالش هم خیلی بده و آوردنش اورژانس عجله کنین...
خانم دکتر که کارمندان بیمارستان اورا با اسم کوچک صدا می کردند به سرعت داخل اورژانس شد وضعیت بیمار را که دید گفت :
"قبل از هرچیز باید پوستهای روی محل چاقو خورده را ببریم...
قیچی...
دستیارش قیچی را گذاشت لای انگشتانش و او به سرعت شروع کر به بریدن...که ناگهان سیلی محکمی توی صورتش نشست :
"افسون ...چرا پارچه مردم رو خراب کردی؟چرا اینطوری قیچی کردی؟
رنگ از روی صورت افسون پرید و در همین حال یکی از دخترهای خیاط خانه رو به بقیه کرد و گفت :
"لابد دوباره داشت عمل جراحی می کرد...درسته خانم دکتر افسون؟!
افسون بغضش را فرو خورد و سعی کرد دیگر به آرزوهای کودکی اش فکر نکند.