بعد از پایان نماز پیشنماز مسجد درباره رنجها و مشکلات انسان حرف زد و نماز گزاران را به صبر و تحمل دعوت کرد . یکی از نماز گزاران خیلی از مصایب زندگی گله داشت و معتقد بود هیچ کس چنین مشکل بزرگی در زندگی اش ندارد . پیشنماز برای تسکین او به نماز گزاران گفت :
"هر کس که در این مرحله از زندگی دچار مشکل بزرگی است بلند شود و بایستد."
یک نفر غریبه همچنان نشسته بود.روحانی رو به او کرد و گفت :
"باز خدا را شکر که شما یک نفر بین این اهالی مشکل ندارید"
هنوز حرف پیشنماز تمام نشده بود که مرد نشسته با صدای بلند گفت :
"حاج آقا من پا ندارم ... من فلج مادر زادم!