تبليغاتX
داستانک
داستانک
داستان کوتاه
روزگار/شب
هنگامی که به دنیا آمد خانواده اش آنقدر در فقر و نداری دست پا می زد که هیچکس از تولدش خوشحال نشد.شصت سال بعد اما فرزندانش که مدتها بود برای ثروت پدر نقشه کشیده بودند از مرگش قهقهه میزدند.....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شب را دوست داشت.خودش هم دلیلش را نمی دانست.شاید از ستاره ها و سوسویشان خوشش می آمد و شاید هم از ماه.ساعتها تو ایوان می ایستاد و به دنبال ستاره بختش می گشت.سالها گذشت.یکروز ازدواج کرد و تشکیل زندگی داد .اسم همسرش ستاره بود.حالا به آسمان که نگاه می کرد یاد خوبیهای ستاره خودش می افتاد.ستاره بختش که همیشه در خانه جلو چشمش بود و زندگی را برای او شیرین کرده بود.



ارسال شده در: جمعه بیست و نهم آذر 1387 :: 10 قبل از ظهر :: توسط : مهسا
حسرت
مدتها پسرک پشت ویترین شیرینی فروشی می ایستاد و به نان خامه ای ها نگاه می کرد.چقدر حسرت خوردن یک نان خامه ای را داشت.بالاخره بعد از کلی زحمت پولهایش را شمرد و با خوشحالی به قنادی رفت و نان خامه ای را که مدتها به آن نگاه می کرد خرید.آرام از قنادی خارج شد و دوباره با ذوق به نان خامه ای نگاه کرد و ناگهان یک نفر به او تنه زد .نان خامه ای داخل گل و لای افتاد.اشک در چشمانش حلقه زد و به نان خامه ای که در گل فرو رفته بود نگاه کرد و از ته دل آه کشید.

ارسال شده در: جمعه بیست و دوم آذر 1387 :: 9 قبل از ظهر :: توسط : مهسا
پروانه ها
دختر جوان پس از یک روز تابستانی گرم بالای پشت بام روی تختش نشست و به چراغ پشت بام خیره شد و پشه ها را دید که دور لامپ ۱۰۰وات می چرخیدند . لبخندی زد و با خود گفت :

"عجب روزگاری شده ....جای پروانه هایی که یک زمانی خودشان را به خاطر عشق با آتش شمع میسوزاندند امروز پشه ها وجود دارند که به خاطر گرما دور لامپ می چرخند..."

ابتدا فقط خندید اما بعد که به معنی حرفش فکر کرد از جا برخاست تکه کاغذ کوچکی را که آن روز جلو پارک از یک پسرجوان گرفته بود از کیفش درآورد و آن را ریزریز کرد و بعد.... با آرامش خوابید.



ارسال شده در: جمعه پانزدهم آذر 1387 :: 12 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
زمین!!!
جانش راخیلی دوست داشت . از هواپیما آنقدر می ترسید که حتی برای معالجه با اتوبوس راهی آلمان شد. می گفت چرخهای هواپیما روی زمین نیست... فقط زمینه که به آدم اطمینان میده....

بالاخره بعد از پنج روز به آلمان رسید.با خوشحالی از پله های اتوبوس پیاده شد . همینکه پاشو روی زمین گذاشت سکندری خورد و به زمین افتاد و سرش به لبه جدول اصابت کرد و ... مرد!!!



ارسال شده در: جمعه هشتم آذر 1387 :: 12 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
رنجها
 

بعد از پایان نماز پیشنماز مسجد درباره رنجها و مشکلات انسان حرف زد و نماز گزاران را به صبر و تحمل دعوت کرد . یکی از نماز گزاران خیلی از مصایب زندگی گله داشت و معتقد بود هیچ کس چنین مشکل بزرگی در زندگی اش ندارد . پیشنماز برای تسکین او به نماز گزاران گفت :

"هر کس که در این مرحله از زندگی دچار مشکل بزرگی است بلند شود و بایستد."

یک نفر غریبه همچنان نشسته بود.روحانی رو به او کرد و گفت :

"باز خدا را شکر که شما یک نفر بین این اهالی مشکل ندارید"

هنوز حرف پیشنماز تمام نشده بود که مرد نشسته با صدای بلند گفت :

"حاج آقا من پا ندارم ... من فلج مادر زادم!



ارسال شده در: جمعه یکم آذر 1387 :: 12 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
درباره وبلاگ
با سلام به دوستان عزیزی که از این وبلاگ دیدن میکنن.من مهسا26 سالمه .اول از همه ورود خودمو به دنیای وبلاگ نویسی و بلاگفا تبریک میگم !!!امیدوارم از وبلاگ من خوشتون بیاد.....ضمنا من آماده تبادل لینک با شما سروران گرامی هستم.






Powered by WebGozar