سردش بود.نفس گرم گاوها توی بوی کاه و کاهگل ابرهای کوچک می ساخت . به زندانی شدن توی طویله همان قدر عادت داشت که به کبودی و زخمهای روی تنش.
- بیا دختر... پرنده خوشبختی روی شانه ات نشسته پسر خان خاطرت را خواسته...
صدای پدر ترس را مثل تیغ فرو کرد زیر پوستش.کتاب را قایم کرد زیر کاهها.پسر کوچک خان که همه ده او را به شیرین عقلی می شناختند. نه را که گفت خنده های ابلهانه پسر خان آتش پدر را برای کتک زدن تندتر کرد. خوب یادش است.دست پدر که بالا رفت برای آخرین بار به جاب بدن او روی قلیش ایستاد و روی زمین افتاد.پسر خان هنوز هم می خندید....
ـ خانم دکتر مدد جوی بعدی رو بفرستم تو؟
کتاب را بو کرد و توی کشو گذاشت. آنقدر سختی کشیده بود که بتواند مرهم خستگی دیگران باشد.
