تبليغاتX
داستانک
داستانک
داستان کوتاه
ثروت
خیلی دوست داشت ثروتمند شود .شب و روز کار می کرد و هر چه بیشتر به دست می آورد بیشتر از خودش غافل می شد . انگار پول بیشتر حریصش می کرد.حالا او ثروتمند شده بود  ولی باید همه ثروتش را خرج سلامتی اش می کرد .

ارسال شده در: دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 :: 12 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
پنجاه سال خماری
هر بار که پدرش با عصبانیت وارد خانه می شد پسر می فهمید که پدر خمار است و می دانست که در چنین مواقعی پدر هر طور هست یک سوژه برای دعوا پیدا می کند وبعد هم مثل همیشه اورا به باد کتک میگیرد . این چیزها را که می دید با خودش عهد می کرد که وقتی بزرگ شد وصاحب زن و فرزند شد هرگز معتاد نشود که مانند پدرش جگر گوشه اش را کتک بزند....

حالا نزدیک به پنجاه سال از آن روزها می گذشت و پسرک آنروز پیرمردی شصت ساله شده بود . او هنوز هم کتک می خورد اما اینبار از پسرش که هر وقت پول موادش جو

ارسال شده در: سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 :: 9 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
سلام به همه دوستای گلم.عیدتون مبارک .ان شاالله سال خوبی داشته باشید و به همه آرزوهای قشنگتون برسید.برای این پست که ویژه نوروزه سه تا داستانک براتون آماده کردم که امیدوارم خوشتون بیاد.راستی اگه نظر دادید بگید که از کدومشون بیشتر خوشتون اومده .

_______________________________________________

تمام...

دلش شور می زد.اما نه مثل آنوقتها که موعد قرضش می شد و یک پول سیاه هم نداشت.

صدا گفت: نفس مصنوعی !

منتظرش بودند اما نه مثل آنوقتها که بچه ها با شکم گرسنه تا نیمه شب انتظارش را می کشیدند و او شرمنده بود.

صدا گفت :شوک !

هول کرده بود اما نه مثل آن وقتها که دخترکش کلیه هایش را از دست داده بود و او وامانده بود.

صدا گفت  : تمام کرد . مرگ به علت عفونت ناشی از عدم مراقبت پس از اهدای کلیه .

یک حس نرم مثل آب آرام چکید توی سرش و رفت توی وجودش . پیکر بی جانش روی تخت افتاده بود . باید می رفت...

                             ******************************

وسوسه

ببخشید شما؟

مهم نیست حاضری جایی قرار بزاریم ؟

با خودش فکر کرد که امروز اصلا بیرون نرفته !پسر هنوز پشت خط بود .چشمش به پنجره اتاقش افتاد .آسمان ابری بود . با خودش گفت : به بابا می گم می خوام برم کتابخونه!!!

صدای وحشتناک رعد و برق تنش را لرزاند . همیشه از رعد و برق می ترسید اما این بار فرق داشت.نفس گرم شیطان را روی پوستش احساس می کرد.حسابی عرق کرده بود.نفس عمیقی کشید و گوشی را گذاشت.باد خنکی وزید و صورتش را نوازش داد.

                  ***************************************

سهمیه

با بهترین رتبه در بهترین دانشگاه قبول شدم و همیشه نمراتم از همه بهتر بود .اما اواسط سال انصراف دادم.فقط بخاطر اینکه دیگر تحمل شنیدن این جمله را از دوستان پشت کنکوری ام نداشتم . جمله ای که از هر گوشه و کناری می شنیدم..."با سهمیه وارد دانشگاه شده "

 



ارسال شده در: شنبه یکم فروردین 1388 :: 8 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
درباره وبلاگ
با سلام به دوستان عزیزی که از این وبلاگ دیدن میکنن.من مهسا26 سالمه .اول از همه ورود خودمو به دنیای وبلاگ نویسی و بلاگفا تبریک میگم !!!امیدوارم از وبلاگ من خوشتون بیاد.....ضمنا من آماده تبادل لینک با شما سروران گرامی هستم.






Powered by WebGozar