تبليغاتX
داستانک
داستانک
داستان کوتاه
عشق پاک
مدتها بود که با هم دوست بودند . داخل همین پارک که امروز قرار ملاقات داشتند با هم اشنا شدند و خیلی زود به هم اظهار علاقه کردند. دختر گفت:

"هرمز تو اولین مردی هستی که پا به خلوت من گذاشته ....

هرمز هم بلا فاصله گفت:

من هم قسم می خورم که تو هم اولین دختری هستی اکرم که در زندگی ام وجود دارد . این طور بود که عشقشان را به هم بذل و بخشش کردند . تا آن روز که دختر معلوم نبود از کجا عکسی را که مربوط به دو سال قبل می شد از هرمز و یک دختر دیگر پیدا کرده بود.تا به میعادگاه رسید عکس را کوبید توی سینه پسر:

تو به من دروغ گفتی .... تو قبلا با یک دختر دوست بودی هرمز

پسر اما با خونسردی دست داخل کیفش کرد و عکسی بیرون کشید و گفت :

"اگه من دروغ گفتم و گذشته ام را پنهان کرده ام اما تاریخ این عکس متعلق به سه روز قبله ...

و بعد عکس را انداخت روی نیمکت و رفت.

اکرم به عکس دو نفره شان با کاوه نگاهی کرد و با خود گفت :

"به درک.... کاوه خیلی هم خوش تیپ تره!!!



ارسال شده در: پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 :: 11 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
نیت
روزهای اول نیتش این بود که با صدای خوبی که دارد جهت رضای خدا اذان بگوید .تا یکی دو سال پیش هم پای نیتش ایستاد ول وقتی احسنت شنیدنها وتعریف های مردم را دید کم کم نیتش را از یاد برد و دیگر اذان نگفت .....

یک سرما خوردگی ساده ....یک زکام....

دیگر صدایش صدا نشد!!!!



ارسال شده در: دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 :: 10 قبل از ظهر :: توسط : مهسا
درباره وبلاگ
با سلام به دوستان عزیزی که از این وبلاگ دیدن میکنن.من مهسا26 سالمه .اول از همه ورود خودمو به دنیای وبلاگ نویسی و بلاگفا تبریک میگم !!!امیدوارم از وبلاگ من خوشتون بیاد.....ضمنا من آماده تبادل لینک با شما سروران گرامی هستم.






Powered by WebGozar