تبليغاتX
داستانک
داستانک
داستان کوتاه
سخاوت
اشکها تند تند می غلتیدند روی صورت تپل و آفتاب سوخته اش. با بغض می گفت :

"بابام افتاد تو چاه و مرد . مادرم هم مریضه "

دلم برایش می سوزد و یک اسکناس هزر تومانی می گذارم کف دستش.

چند قدم دورتر می ایستم .می خواهم ببینم که چطور سخاوتم را تحسین می کند. می شنوم که با خوشحالی به دوستانش می گوید:

"امروز یک آدم زود باور یک اسکناس هزار تومانی گذاشت کف دستم!



ارسال شده در: دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 :: 7 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
صدای پای بهار
پیش نوشت:

داستانک این پست نوشته سکینه عزیزمه که تو نظرات برام گذاشته بود .با احترام به قلم روانش نوشته اش را به اتفاق می خوانیم :

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باد هوهو کنان صدای خمیازه ی درخت ها را در خود جمع کرده بود و با برف ها خداحافظی می کرد. جوانه های سبز و کوچک برای بدرقه اش سر از شاخه ها بیرون آورده بودند و با حرکت خود درختان را از خواب بیدار می کردند. آب های یخ زده، شیشه ی بغضشان را شکسته بودند و با اشک خود، ماهیان را نوازش می کردند. کوه، لباس زمستانی اش را در آورده بود و همه منتظر بودند که بهار از راه برسد.صدای آواز بلبلان، راه را به بهار نشان می داد، آسمان دست هایش را از هم باز کرده بود و بهار را صدا می زد. همه و همه، بهار را دوست داشتند و
می خواستند او را ببینند. بوی گل ها همه جا را پر کرده بود. بنفشه فهمید که بهار آمده اما به سراغ او نرفته است. دلش پر از غصه بود. لبخندی روی لبانش نقش بست. آری بهار در چند قدمی اش بود. لبان سرخ بهار که به رنگ قلب او بود، تکان خورد و گفت:"سلام ای بنفشه ی بهاری"
حالا بنفشه یک گل زیبا بود.



ارسال شده در: دوشنبه هجدهم خرداد 1388 :: 7 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
درباره وبلاگ
با سلام به دوستان عزیزی که از این وبلاگ دیدن میکنن.من مهسا26 سالمه .اول از همه ورود خودمو به دنیای وبلاگ نویسی و بلاگفا تبریک میگم !!!امیدوارم از وبلاگ من خوشتون بیاد.....ضمنا من آماده تبادل لینک با شما سروران گرامی هستم.






Powered by WebGozar