پیش نوشت:
داستانک این پست نوشته سکینه عزیزمه که تو نظرات برام گذاشته بود .با احترام به قلم روانش نوشته اش را به اتفاق می خوانیم :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باد هوهو کنان صدای خمیازه ی درخت ها را در خود جمع کرده بود و با برف ها خداحافظی می کرد. جوانه های سبز و کوچک برای بدرقه اش سر از شاخه ها بیرون آورده بودند و با حرکت خود درختان را از خواب بیدار می کردند. آب های یخ زده، شیشه ی بغضشان را شکسته بودند و با اشک خود، ماهیان را نوازش می کردند. کوه، لباس زمستانی اش را در آورده بود و همه منتظر بودند که بهار از راه برسد.صدای آواز بلبلان، راه را به بهار نشان می داد، آسمان دست هایش را از هم باز کرده بود و بهار را صدا می زد. همه و همه، بهار را دوست داشتند و
می خواستند او را ببینند. بوی گل ها همه جا را پر کرده بود. بنفشه فهمید که بهار آمده اما به سراغ او نرفته است. دلش پر از غصه بود. لبخندی روی لبانش نقش بست. آری بهار در چند قدمی اش بود. لبان سرخ بهار که به رنگ قلب او بود، تکان خورد و گفت:"سلام ای بنفشه ی بهاری"
حالا بنفشه یک گل زیبا بود.