ساک کوچکش را گوشه ای انداخت و روی تخت نشست و از پشت پنجره به بیرون خیره شد و به به بازی روزگار فکر کرد.
سی و پنج سال قبل با نقشه زنش مادرش را جلو در همین مکان رها کرد و رفت و ....
و حالا پشت پنجره نگاهش به تابلو ورودی آنجا دوخته شده بود!خانه سالمندان