تبليغاتX
داستانک
داستانک
داستان کوتاه
روزگار
ساک کوچکش را گوشه ای انداخت و روی تخت نشست و از پشت پنجره به بیرون خیره شد و به به بازی روزگار فکر کرد.

سی و پنج سال قبل با نقشه زنش مادرش را جلو در همین مکان رها کرد و رفت و ....

و حالا پشت پنجره نگاهش به تابلو ورودی آنجا دوخته شده بود!خانه سالمندان



ارسال شده در: جمعه شانزدهم مرداد 1388 :: 8 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
دوستت دارم
پیرمرد در طول زندگی مشترک خود آرزوی شنیدن یک جمله کوتاه "دوستت دارم" را از زبان همسرش داشت . روزی که برای عمل جراحی قلبش آماده می شد همسرش با نگرانی و بی اختیار به او گفته بود:"عزیزم خیلی دوستت دارم".

آخرین آزمایشها نشان داده بود که پیرمرد دیگر نیاز به عمل جراحی قلب ندارد .



ارسال شده در: جمعه دوم مرداد 1388 :: 1 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
درباره وبلاگ
با سلام به دوستان عزیزی که از این وبلاگ دیدن میکنن.من مهسا26 سالمه .اول از همه ورود خودمو به دنیای وبلاگ نویسی و بلاگفا تبریک میگم !!!امیدوارم از وبلاگ من خوشتون بیاد.....ضمنا من آماده تبادل لینک با شما سروران گرامی هستم.






Powered by WebGozar