تبليغاتX
داستانک
داستانک
داستان کوتاه
نفرین
به خانه که رسید با عصبانیت کیفش را انداخت روی میز و خودش روی مبل ولو شد.مثل همیشه که خشمگین می شدشروع کرد به کندن لبش. نگاهش افتاد به بالای شومینه ! به عکس مادر شوهرش . همین نیم ساعت قبل بود که مثل همیشه با مادرشوهرش بگو مگوی مفصلی کرد و بعد به حالت قهر از خانه زد بیرون . می دانست وقتی شهاب ماجرا را بشنود باز هم او را مقصر می داند...

با بغض قاب عکس مادر شوهرش را به دست گرفت و دندان غرو چه ای کرد و گفت :

"الهی بمیری ..الهی هر چه زودتر خبر مرگت را بیارن..."

و در حالی که اشک می ریخت خوابش برد.دو ساعتی گذشت که یکباره با صدای زنگ تلفن بیدار شد.آن سوی خط شهاب بودکه به ارامی خبر داد:

"قوی باش شبنم...مادرت نیم ساعت قبل مرد...."

گوشی از دستش افتاد و به عکس مادر شوهرش خیره شد.



ارسال شده در: شنبه بیست و یکم شهریور 1388 :: 7 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
درباره وبلاگ
با سلام به دوستان عزیزی که از این وبلاگ دیدن میکنن.من مهسا26 سالمه .اول از همه ورود خودمو به دنیای وبلاگ نویسی و بلاگفا تبریک میگم !!!امیدوارم از وبلاگ من خوشتون بیاد.....ضمنا من آماده تبادل لینک با شما سروران گرامی هستم.






Powered by WebGozar