به خانه که رسید با عصبانیت کیفش را انداخت روی میز و خودش روی مبل ولو شد.مثل همیشه که خشمگین می شدشروع کرد به کندن لبش. نگاهش افتاد به بالای شومینه ! به عکس مادر شوهرش . همین نیم ساعت قبل بود که مثل همیشه با مادرشوهرش بگو مگوی مفصلی کرد و بعد به حالت قهر از خانه زد بیرون . می دانست وقتی شهاب ماجرا را بشنود باز هم او را مقصر می داند...
با بغض قاب عکس مادر شوهرش را به دست گرفت و دندان غرو چه ای کرد و گفت :
"الهی بمیری ..الهی هر چه زودتر خبر مرگت را بیارن..."
و در حالی که اشک می ریخت خوابش برد.دو ساعتی گذشت که یکباره با صدای زنگ تلفن بیدار شد.آن سوی خط شهاب بودکه به ارامی خبر داد:
"قوی باش شبنم...مادرت نیم ساعت قبل مرد...."
گوشی از دستش افتاد و به عکس مادر شوهرش خیره شد.