تبليغاتX
داستانک
داستانک
داستان کوتاه
کامنتی که تیزر شد!!!!
سلام به خوانندگان عزیزی که وقت میذارن و مطالب این وبلاگ رو می خونن . راستش می خواستم طبق روال گذشته یه داستان کوتاه رو بنویسم اما دیشب حین نوشتن مطلب اتفاقی چشمم به یک تیزر تبلیغاتی افتاد که در مورد نیکی به پدر و مادر بود . اولش زیاد دقت نکردم ولی وقتی به وسطای تیزر که رسید یه مرتبه یاد یک کامنت افتادم که یکی از خوانندگان برای مطلبی شبیه پیامی که در تیزر بود نوشته بود!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوشنبه 8 تیر1388 ساعت: 20:45 توسط:پرهام
پیرمرد با پسرش تو پارک نشسته بودن
پیرمرد از پسرش پرسید اون چیه اونجا نشسته
پسر گفت : گنجیشکه
پدره دوباره پرسید ، پسره بازم گفت پدرم گنجیشکه
پدر دوباره پرسید ، پسر اینبار با عصبانیت جواب داد :
"مگه نمیفهمی میگم گنجیشکه"
بعد پدر یه دفتر باز کرد و داد به پسرش که بخونه :
"""وقتی 6 سالش بود تو پارک نشسته بودیم ، بیشتر از 30 مرتبه ازم پرسید بابا اون چیه اونجا نشسته و من هر بار با ذوق بیشتر بهش جواب میدادم که گنجیشکه پسر گلم""

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جالب نیست؟؟؟تشابه ۱۰۰٪ تیزر و داستان کوتاهی که پرهام برام نوشته بود؟؟؟؟



ارسال شده در: سه شنبه چهاردهم مهر 1388 :: 7 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
درباره وبلاگ
با سلام به دوستان عزیزی که از این وبلاگ دیدن میکنن.من مهسا26 سالمه .اول از همه ورود خودمو به دنیای وبلاگ نویسی و بلاگفا تبریک میگم !!!امیدوارم از وبلاگ من خوشتون بیاد.....ضمنا من آماده تبادل لینک با شما سروران گرامی هستم.






Powered by WebGozar