تبليغاتX
داستانک - پنجاه سال خماری
داستانک
داستان کوتاه
پنجاه سال خماری
هر بار که پدرش با عصبانیت وارد خانه می شد پسر می فهمید که پدر خمار است و می دانست که در چنین مواقعی پدر هر طور هست یک سوژه برای دعوا پیدا می کند وبعد هم مثل همیشه اورا به باد کتک میگیرد . این چیزها را که می دید با خودش عهد می کرد که وقتی بزرگ شد وصاحب زن و فرزند شد هرگز معتاد نشود که مانند پدرش جگر گوشه اش را کتک بزند....

حالا نزدیک به پنجاه سال از آن روزها می گذشت و پسرک آنروز پیرمردی شصت ساله شده بود . او هنوز هم کتک می خورد اما اینبار از پسرش که هر وقت پول موادش جو

ارسال شده در: سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 :: 9 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
درباره وبلاگ
با سلام به دوستان عزیزی که از این وبلاگ دیدن میکنن.من مهسا26 سالمه .اول از همه ورود خودمو به دنیای وبلاگ نویسی و بلاگفا تبریک میگم !!!امیدوارم از وبلاگ من خوشتون بیاد.....ضمنا من آماده تبادل لینک با شما سروران گرامی هستم.






Powered by WebGozar