هر بار که پدرش با عصبانیت وارد خانه می شد پسر می فهمید که پدر خمار است و می دانست که در چنین مواقعی پدر هر طور هست یک سوژه برای دعوا پیدا می کند وبعد هم مثل همیشه اورا به باد کتک میگیرد . این چیزها را که می دید با خودش عهد می کرد که وقتی بزرگ شد وصاحب زن و فرزند شد هرگز معتاد نشود که مانند پدرش جگر گوشه اش را کتک بزند....
حالا نزدیک به پنجاه سال از آن روزها می گذشت و پسرک آنروز پیرمردی شصت ساله شده بود . او هنوز هم کتک می خورد اما اینبار از پسرش که هر وقت پول موادش جو