تبليغاتX
داستانک - نیت
داستانک
داستان کوتاه
نیت
روزهای اول نیتش این بود که با صدای خوبی که دارد جهت رضای خدا اذان بگوید .تا یکی دو سال پیش هم پای نیتش ایستاد ول وقتی احسنت شنیدنها وتعریف های مردم را دید کم کم نیتش را از یاد برد و دیگر اذان نگفت .....

یک سرما خوردگی ساده ....یک زکام....

دیگر صدایش صدا نشد!!!!



ارسال شده در: دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 :: 10 قبل از ظهر :: توسط : مهسا
درباره وبلاگ
با سلام به دوستان عزیزی که از این وبلاگ دیدن میکنن.من مهسا26 سالمه .اول از همه ورود خودمو به دنیای وبلاگ نویسی و بلاگفا تبریک میگم !!!امیدوارم از وبلاگ من خوشتون بیاد.....ضمنا من آماده تبادل لینک با شما سروران گرامی هستم.






Powered by WebGozar