اشکها تند تند می غلتیدند روی صورت تپل و آفتاب سوخته اش. با بغض می گفت :
"بابام افتاد تو چاه و مرد . مادرم هم مریضه "
دلم برایش می سوزد و یک اسکناس هزر تومانی می گذارم کف دستش.
چند قدم دورتر می ایستم .می خواهم ببینم که چطور سخاوتم را تحسین می کند. می شنوم که با خوشحالی به دوستانش می گوید:
"امروز یک آدم زود باور یک اسکناس هزار تومانی گذاشت کف دستم!