تبليغاتX
داستانک - سخاوت
داستانک
داستان کوتاه
سخاوت
اشکها تند تند می غلتیدند روی صورت تپل و آفتاب سوخته اش. با بغض می گفت :

"بابام افتاد تو چاه و مرد . مادرم هم مریضه "

دلم برایش می سوزد و یک اسکناس هزر تومانی می گذارم کف دستش.

چند قدم دورتر می ایستم .می خواهم ببینم که چطور سخاوتم را تحسین می کند. می شنوم که با خوشحالی به دوستانش می گوید:

"امروز یک آدم زود باور یک اسکناس هزار تومانی گذاشت کف دستم!



ارسال شده در: دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 :: 7 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
درباره وبلاگ
با سلام به دوستان عزیزی که از این وبلاگ دیدن میکنن.من مهسا26 سالمه .اول از همه ورود خودمو به دنیای وبلاگ نویسی و بلاگفا تبریک میگم !!!امیدوارم از وبلاگ من خوشتون بیاد.....ضمنا من آماده تبادل لینک با شما سروران گرامی هستم.






Powered by WebGozar